شکوفه ی زمستونی ما
شکوفه ی زمستونی ما
این وبلاگ واسه شکوفه ی زمستونی ماست که قصد داریم از روز اول زندگی ش خاطراتشو اینجا بنویسیم
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اسفند 1392 توسط مامان جون و بابا جون |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان 1394 توسط مامان جون و بابا جون |

و سیزده ماهگی 2 تا دندونای بالایی ت دراومدن.قدرت درکت بالا رفت و کارای زیادی انجام میدادی

مثلا اینکه وقتی می گفتم کنترل رو بده به طرف من می گرفتیش

یا اینکه وقتی دستتو به مبل گرفته بودی و ایستادی می تونستی در همون حالت به اسباب بازی رو از زمین برداری و دوباره بایستی

یاد گرفتی یه وسیله ای رو بندازی تو یه ظرفی

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط مامان جون و بابا جون |

اینم چند تا عکس آتلیه ای آقا پسرمون

 

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط مامان جون و بابا جون |

روز 19 دی ماه مصادف با میلاد پیامبر اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) تولد 1 سالگی ت رو همراه با خانواده های پدر و مادر جشن گرفتیم فقط یک نفر جاش خیلــــــــــــــــــــــی بینمون خالی بود و اون پــــــــــدر بزرگ مهربون بود که دیگه بینمون نبود.عمو و عمه و خاله ها و دایی ها و مامان بزرگ ها و یه دونه پدربزرگ عزیز(آقاجون) تو جشنمون حضور داشتن + نوه های شیطون مامان بزرگ(مامان مامانی).

ضمنا باباجونی زحمت کشید برامون مولودی خوند.

حالا بریم سراغ عکس ها

 

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 14 دی 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آفرینش

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی

میلادت مبارک

شکوفه ی زندگیم الهی صدها سال زیر سایه ی آقا امام زمان(عج) زنده باشی

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 آذر 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

با رای هاتون ما رو خوشحال کنید

موضوع :

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

این عکس بابا بزرگ علیرضاست که به رحمت خدا رفته هر کی این پست رو دید یه فاتحه و صلوات نثار روحش کنه 

 

ممنون

موضوع :

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

سلام 

بعد از دو ماه اومدم اتفاق ناگواری افتاد که تمام افکارمونو بهم ریخت

بابا بزرگ علیرضا به رحمت خدا رفت الان نزدیک به یک ماهه به همین خاطر از حوصله م خارج بود که بیام بنویسم

علیرضا خیلی شیطون شده و پشت سر مامان و باباش گریه می کنه

تازگیا از مبل و دیوار و جاهای دیگه دستشو میگیره می ایسته

سرتونو زیاد درد نیارم بریم سراغ عکس ها

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 آبان 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

بالاخره دندونات نوکشون زد بیرونجشن

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مهر 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

اینجا با پسرعمه سید علی هستی

اینجا هم با پسرخاله سید محمدرضا

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مهر 1393 توسط مامان جون و بابا جون |

تو این ماه اتفاقای زیادی افتاد که خوشایند بودن

اولیش اینکه تونستی خودت بشینی

دومیش این بود که تونستی چهاردست و پا بری هوراااااادلغک

تو این ماه وزنت خیلی خوب بالا نرفت فکر کنم به خاطر فعالیت بدنیت بود که زیاد شده بود 

حالا بهتره بریم سراغ عکسا

این از مراحل صدا درآوردن با انگشتای کوچولوت و لبای خوشگلتمحبت

اینجا بالاخره بعد از کلی تلاش تونستی بشینی خداروشکربوس

خیلی بامزه میشی وقتی میشینی اولاش اینطوری شروع میشد که روی سینه می خوابوندمت رو زمین کم کم خودتو کج می کردی و به کمک دستات مینشستی

وقتی هم که می خواستی بیفتی اینطوری تعادلتو حفظ می کردی نفسم

این لباسایی که تنته من و بابایی و شما با هم رفتیم برات خریدیم امیدوارم بعدا از دیدنش لذت ببری به نظرم خیلی هم بهت میاد

عاشق کنترل و سیمی

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

علیرضا جونم 14 دی ماه ساعت 12:20 پا به این دنیا گذاشت خدایا شکرت

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 6 نفر
بازدید هفته قبل : 10 نفر
كل بازديدها : 9998 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com